دوست خوبی امروز ایمیلی برای من فرستاده به عنوان انواع دروغ و مطلبی رو از مجله توفیق 1350 نقل کرده در این مورد.....آقا این اصل قضیه هست...یعنی آخرین مدل دروغی که تو این مطلب هست اتفاقی است عادی در ایران و غریب در هرکجای دیگه دنیا.....از سالها پیش که پای من به بعضی از جلسات باز شد دقیقا بدون اینکه این مطلب رو خونده باشم این حس رو داشتم که الان اتفاق مهم این جلسه این بود که چرا همچین نوعی از دروغ بدون هیچ واکنش خاصی گفته و شنیده میشه و انگار بخشی از دستور جلسه هست که کسی لااقل تعجب نمیکنه.....؟
اینم مطلب مورد اشاره:
در شماره 9 مجله هفتگی توفیق درسال 1350 آقای دکتر عباس توفیق مطلبی درباره دروغ در بخش ته مقاله نوشته بود که عینا در زیر نقل می شود
................
دروغ هم مثل خیلی دیگر از احتیاجات روزمره اجتماع ما انواع و اقسام دارد
نوع اول دروغ این است که: من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ
می گویم. ولی شما نمی دانید که من دروغ می گویم
این یک دروغ طبیعی است که در همه ی کشورها هم همینطور است
نوع دوم دروغ این است که: من دروغ می گویم.من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم
این دروغ هم باز قابل هضم است
نوع سوم دروغ این است که: من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم. من هم می دانم که شما هم می دانید که من دروغ میگویم !!!
این احمقانه ترین نوع دروغ است. دروغی که همه می دانند و کسی را فریب نمی دهد و فقط گوینده را مفتضح می کند و مردم را عصبانی
:ولی ازاین نوع دروغ مفتضحانه تر و احمقانه تر هم وجود دارد
نوع چهارم دروغ این است که: من دروغ می گویم. من می دانم که دروغ می گویم. شما هم می دانید که من دروغ می گویم. من هم می دانم که شما می دانید که من دروغ می گویم. شما هم می دانید که من هم می دانم که شما هم می دانید که من دروغ می گویم !!!!
امروزه درکشور ما در اغلب زمینه ها این نوع دروغ رایج شده و هر که را در این رشته از دروغ بیشتر دست داشته باشد استادتر و سیاستمدارتر می شناسند
نظرات ()این نوشته کوتاهی هست که مهرماه در ویژه نامه معماری همشهری چاپ کردم.....این نوشته های کوتاه رو در فضای خوشایندی هست که ماهانه مینویسم الان پنج ماهی میشه ... اینم جزو دلخوشیهای کوچک زندگی من تو این چند ماه برگشتن به ایران.....فضای غیر آکادمیک و نسبتا ژورنالیستی برای من کاملا جدید و دلچسب بوده تا الان....

شما هم بخونید:
هیچگاه هنری به حد معماری در سیر تاریخی خود وابسته به قدرت نبوده است. معماری عموما به مثابه ابزار عینیت بخشی به بروز متجسد ایدئولوژی و جهان بینی حاکم در استخدام قدرت قرار داشته؛ و به ویژه در بروز های حکومتی و یادمانی خود تبلور خارجی مناسبات قدرت تلقی شده است. برای نمونه و لا اقل در رویکردهای دیرین شناسانه، پلان های محوری (Axial plan) که افراد و اجزا را درمسیری به سوی جایگاه سمبلیک قدرت درسلسله مراتب به صف می کشند عمدتا مرتبط با قدرتهای موروثی بدون قید ونامشروط تلقی شده اند؛ و در مقابل پلانهای غیر محوری با ارائه موقعیتهای هم طراز بیانگر نوعی هم عرضی اجزا و مرتبط با رژیم هایی قلمداد می شوند که (اگر چه در ظاهر) قدرت را به وکالت از مردم در دست داشته اند.
هر بحثی در نسبت معماری و قدرت -حتی به قدر مجال کوتاه این مقدمه- ورود به حوزه جهدهای تئوریک و کوششهای فلسفی میشل فوکو (1926-1984) متفکر فرا ساختارگرای فرانسوی است. جایی که با طرح بحثهای نظام عمومی پیدا و پنهان به طور مشخص به یکی از مهمترین و چالش برانگیزترین بحث های مرتبط با پایگاههای اعمال قدرت یعنی حوزه کنترل، رصد ومراقبت وارد شده است (نگاه کنید به: Foucault, 1975).
از پرسشهای مبنایی پیش روی فوکو کیفیت امتداد چنان مدلهای معمارانه منتسب به ساختارهای قدرت دموکراتیک و نیز نامشروط در فضاهای اعمال خاص کنترل و مراقبت است. فضاهایی که حضورشان در همه آن سیستم ها و نظامات قدرت اجتناب ناپذیرمی نماید. بحث اساسی او در خصوص معماری کنترل گر در "مراقبت و تنبیه" و به ویژه درباب شکل گیری ساختار سراسربین (Panopticon) در مقابل نظام مراقبت مبتنی بر نوعی بروکراسی همیشه حاضر (omnipresent) نضج می گیرد.
حضور دائمی نگهبانها، قدرت لایه بندی شده و مراقبت در شبکه تو در توی نظارت و کنترل: این ساختار اعمال قدرت در یک زندان تیپیک دوران پیش از تولد پانوپتیکون است. در مقابل سراسربینی مورد اشاره فوکو ملهم از گونه ای از معماری زندان به طراحی جرمی بنتهام (1748-1832) فیلسوف فایده گرای آلمانی است. پلان این طرح دو حلقه هم مرکز کوچک و بزرگ را شامل می شود، که نخستین محل استقرار نگهبان و دیگری سلولهای کنار هم قرار گرفته زندانیان است. سلولهایی با دیواره خارجی شکل یافته از میله های فلزی، تا تمامیت آن در معرض رصد و واکاوی گستاخانه بصری باشد. در مقابل دیواره استوانه داخلی دارای تعداد زیادی حفره است، که به زندانبان امکان می داد که بی پروای دیده شدن در هر زمان هر کدام از سلولها را زیر نظر بگیرد.
سیستم سراسربین بنتهام در ذات خود بیشتر یک نظام پروراندن هنجارهای حاکم است تا یک سامانه حاشیه ای اصلاح نا بهنجارها. نکته اساسی نظام سراسربین بنتهام در کنار امکان استفاده از حتی یک مراقب برای کنترل تعداد قابل توجهی زندانی در این نکته نهفته بود که زندانی نمی دانست که در کدام زمان تحت نظر است؛ و آنگاه احساس مراقبت پیوسته و خیرگی چشمانی که پلک نمی زنند وجود او را فرا می گرفت. انزوای بی وقفه و نظارت عریان چاره ای جزتطابق با هنجارها و پیروی از نرمهای مورد نظر دستگاه قدرت برای او باقی نمی گذاشت.
هندسه مرکزگرای ساختار معماری سراسربین یک نقطه ویژه را مورد تاکید و توجه قرار می دهد؛ با این توضیح که در چنان چیدمانی این هندسه و ساختار محیط فیزیکی است که در رابطه ای یکسویه به عضو والمان مرکزی قدرت و اعتبار ویژه می بخشد؛ اعتبار و قدرتی که بر خلاف نظام پلان های محوری، قائم به هویت عضو مرکزی تعویض پذیر آن نیست. هویت دهی بی تفاوت و فارغ از اعتبار ذاتی عنصر مرکزی و فقدان تاکید برجهت، پلان دوار معماری بنتهام را به مدل معماری غیر محوری منتسب به دموکراسی نزدیکتر می سازد.
هر چند این پارادوکس که چگونه این ساختار غیر محوری که ذاتا نباید موکد قدرت نامحدود باشد، چنان بی مهابا قدرت خرد کننده خود را بر سوژه تحت مراقبت تحمیل می کند؛ نیاز به مجال بحث مفصل تری دارد؛ اما به نظر می رسد آنچه سبب ساز تحکیم و تثبیت قدرت دستگاه مراقبت در طراحی بنتهام است، فرای بازدارندگی بصری، ساختار شدیدا نامتوازن توضیع آگاهی است. در نمونه های اولیه ساختار سراسربین، برج مرکزی توسط شبکه ای از لوله ها به هر سلول مرتبط می شد. به نحوی که نگهبان را قادر می ساخت دستورات بخصوصی را به گونه ای مجزا به هر زندانی دیکته کند بدون آنکه سایرین از محتوای آن فرمان ها آگاهی پیدا کنند. علاوه بر آن، در اصلاحات بعدی مسیرهای استوانه درونی به شکلی مازمانند تعبیه شدند؛ تا پژواک صدای مکرر حتی امکان گمان زندانی از محلِ احتمالی قرارگیری زندانبان به کمکِ صدای پا را هم سلب کند. قطعه قطعه سازی اطلاعات و نظام نا متعادل پخشایش آگاهی، اساسی ترین سبب در اعمال مطلق و یک سویه قدرت در سیستم سراسربین است.
گرچه ساختار خاص معماری بنتهام به طراحی زندانها محدود ماند؛اما ایده سراسربینی، به معماری سایر فضاهای تحت مراقبت و کنترل از قبیل بیمارستانها، مدارس و کارخانه ها هم ترجمه شد؛ وامتداد همین ایده حتی درگیر طراحی شهری معاصر هم شده است.
یکی از مبانی جذب خرده فروشان به پروژه توسعه فضاهای تجاری در برخی نواحی مرکزی لوس آنجلس که در پی شورشهای 1965 واتز (Watts)، متروک وبی جاذبه مانده بودند، ایجاد مراکز بزرگ خرید با هسته های امنیت مرکزی بوده است (Davis, 1990). هسته کوچک مراقبت و کنترل، دسترسی های محدود و تحت نظارت، راهروها و حتی پارکینگهای غرق در نور، دوربین های امنیتی پیدا و پنهان، همه و همه یادآور اتکای بی پروا به ایده یک نظام سراسربین است؛ هرچند که در یک ارتقای تکنیکی دستگاه مرکزی مراقبت هم ظاهرا از میان غایب است و در گوشه ای پنهان شده. طراحی این مراکز در کنار مواهبی از قبیل داد و ستد امن و راحت، متضمن این نکته هم هست که به هر فرد به مثابه یک ریسک بالقوه نگریسته شده ؛ و ضرورت پیروی از نرمهای تعریف شده برای دور ماندن از شک و واکنش احتمالی در اتمسفر چنان فضایی موج میزند.
گر چه فوکو مبلغ نوعی خوشبینی نسبت به عاقبت و سرانجام سراسربینی بوده است؛ و پروژه هایی نظیر دوربین های امنیتی سطح شهر لندن و حتی دوربینهای مراقبت کلاسهای درس در برخی از مدارس ایلات متحده، در فضای تشویش های امنیتی روزگار پس از یازدهم سپتامبرهوادارانی یافته؛ اما در کنار نظرداشتهای فلسفی مردد در این خوشبینی ها، نگرانی هایی هم به موازات تولید و تکثیر شده اند: نگرانی هایی با این فصل مشترک که بر سر حریم خصوصی ما چه آمده است؟
منابع به ترتیب اشاره در متن:
- Foucault, Michel; Surveiller et punir; Naissance de la prison (Discipline and Punish); (France: Éditions Gallimard, 1975)
- "مراقبت و تنبیه" - میشل فوکو- ترجمه: نیکو سرخوش، افشین جهاندیده - نشر نی- 1378
- Davis, Mike;و 1990 City of Quartz: Excavating the Future in Los Angeles. New York: Vintage Books
نظرات ()
بالاخره سال نو هم رسید... با اینکه برای ما این چندمین نوروز دور از خانه و شیراز دوردست هست، اما این اولین نوروزیست که در کنار پدر و مادر مهربان نیستم...چه حس بی حسی در هوا آکنده شده است...چه حس هیچ ی آدم پای سفره هفت سینِ بی حس دچار بی مکانی می شود...این placelessness کوفتی از داخل کاغذها و دفتر و دستک مشق من یکراست آمده پای این میز هفت سین ... زمین میچرخد کمی کند تر و ... شمرده شمرده تر میچرخد و عید میشود به حکم ساعت و ثانیه عید میشود و نمیپرسد که حسی هست یا نه...عید میشود عید میشود و اینجا سیب هست...سرکه هست...سبزه هست...حافظ هم نشسته است پای آینه و آب هرچند که پدر و مادر نیستند و شاملو امسال قهر کرده و قابل ندانسته...سعی میکنم به سبزی سفره خیره شوم و یاد کنم از همه سفره هایی که در تنهایی گسترده شده اند...سفره های بی سین هایی بی بدیل....هفت سین های بدون سهراب...هفت سین های بدون سرور...هفت سین های سربازی...هفت سین های بدون مرخصی...هفت سین های در حصر...هفت سین های بدون سکه...هفت سین های مهاجرت...هفت سین های تنها...همه و همه...حافظ می گشایم ...کلاه کج نهاده و نیم نگاهی میکند و میفرماید رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند واین چنین عید میشود سال نو مبارک
نظرات ()....بله...عرض شد که جمع کردیم و به خانه فامیل و آشنا فرستادیم...و بخشی رو هم به دفتر بالطبع تعطیل شده آبی سپردیم.....
اینجا لازم شد که بگم که بعد از دو سال زندگی مشترک و آرومی که داشتیم و با توجه به روحیه محافظه کار من ، الان که بر میگردم اصلا متوجه علت سرعت اتفاقات و جدیت خودم نمیشم....لازم هست که یادآوری کنم که اون موقع ها جمعیت هموطنانی که به این گوشه اومده بودن برای کار و تحصیل و... شاید فقط 4-5 هزار نفر یا کمی بیشتر و کمتر بود و بالطبع شرایط زندگی کمی با ریسک و انتظار برخورد با شرایط غریبتری مواجه بود....و این خیلی فرق میکنه با کسانی که یکی دو سه سال بعد از کشورمون به اینجا اومدن و با این تبلیغات توی نشریات پرشمار فارسی چاپ کوالالامپور مواجه میشن که : پارکینگ بیهقی مالزی افتتاح شد؛ یا مثلا تدریس خصوصی شیمی دبیرستان و ....
خلاصه...یادمه اون موقع به بچه های همکار تو دفتر اطلاع داده بودم که از اردیبهشت دیگه حسابی رو من نکنن و از طرف دیگه دانشکده ها و موسسه هایی هم که همکاری و تدریس داشتم مطلع شده بودن که ترم آینده دیگه درسی برام نذارن...به جز یکی از دوستای خوبم که با اینکه بارها بهش گفته بودم و به دلیلی که برام روشن نشد جدی نگرفت ... اول اسمم رو از طریق دانشجو ها متوجه شدم که تو لیست انتخاب واحد ترم بعد گذاشته اونم برای دروسی در سه روز هفته که در حالت عادی هم سه روز هفته امکان کمی بود که به اون شهرستان برفی و زیبای فارس برم....بعد هم دقیقاً بعد از تعطیلات نوروز که غیبت من رو تا اون موقع عادی تلقی کرده بود با لحن متعجب و بعداً عصبانی تماس گرفت و .... امیدوارم که این دوست عزیز متوجه وضعیت من شده باشه و از دستم خیلی نرنجیده باشه....
به هر حال از طرف دیگه هم خونه رو برای اجاره گذاشتیم و اولین آدمی که اومد رو علی رغم مخالفت همه با عجله تمام قرارداد بستیم و البته که دوندگی و مکافاتش موند برای خانواده م در ایران و مادرم که وکالت دریافت کرده بود و تمام زحماتم به دوشش افتاده بود....ایشون آدم ناراستی بود و بسیار اذیت کرد و گرهی بود که با دندون باز شد....
خوب ...تو این اوضاع شبها رو یکی درمیون در خانه مادرجان و مادرزن جان میموندیم تا اون روز سفر رسید....دیدیدییییم....
نظرات ()راستش رو بخواهید نمیدونم تا چه حد نوشتن این متن کار درستی هست یا نیست....یا اصلا چه اهمیتی دراه جز وقتی که از آدم میگیره که بنویسه و اونی که میخونه....اما میخوام خرد خرد بنویسم توی وقتهایی که کاری نیست و حسی هست
...به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش...
آنچه در پی میاید مخاطبی بهتر از سایه ام نخواهد یافت که پا به پایم آمد و تنها مبهوت نگاهم میکرد و....
زمستان 1386 بود که برای نخستین بار به این سرزمین سبز استوایی آمدیم و همه چیز برایمان عجیب و تازه بود ...اون موقع میگفتم زیبا اما زمان که گذشت گفتم تازه ...
بگذریم و بگذریم تا اردیبهشت سال بعد که تمام زندگیمان رو بسته بندی کردیم و به خانه مادر و مادر بزرگ و این طرف و آن طرف فرستادیم و به این گوشه استوایی پرت شدیم....
این قصه تکمیل خواهد شد
نظرات ()

نظرات ()مدتهاست چیزی ننوشتم.
و این به آن علت نبود که چیزی برای نوشتن نمیافتم که در این زمان که گذشت بسیار آموختم و تجربه کردم.بسیار گریستم و خندیدم.
گاهی از شدت امید سر به آسمان میسایدم و گاهی از نا امیدی سر بر دیوار.تجربه زندگی در وطن دیگران به دو سال و نیم میرسد و اکنون احساس میکنم که میتوانم این مردم را دوست داشته باشم و در موردشان ساعتها صحبت کنم .روزهای مسابقات بدمینتون بوکیت جلیل برای اولین بار چیزی در خود یافتم مثل یک جور هواداری از جایی که فعلا خانه ام شده.
تجربه این دو سال و نیم کم نبود از کار و درس و دوستان گرفته تا رانندگی در سمت غیر منطقی ذهن و ....
این تجربه اما وسوسه ای در من برافروخته است: مهاجرت
روز اول که می آمدیم میدانستم که آمده ام تا سه سالی درس بخوانم و به شیراز زیبایم برگردم که پیش از ان هیچمان بیش از ده-دوازده روزی جدایی نیافتاده بود. باز گردم و در دفتر آبی نقوش اعوجاجی(لطفا درست تلفظ کنید)ترسیم کنم و در کلاسهای درس بگویم و بگویم و بگویم.
هنوز به شوق می آیم از آن روز که فوتوریسم را میگفتم و روزی که کانستراکتویسیم را توضیح میدادم.
روزی که از شباهت معماری ساسانی با معماریهای دوران اسلامی روی اسلایدها صحبت میکردم و چشمانی گرد میشد از چیزی که تا لحظه ای پیش نمیدانستند.
حتی دلم برای کلاسهای اتوکد هم تنگ شده.چه لذتی داشت روز امتحان کد که میدیدی دانشجویی که روز اول دست به ماوس نبرده بود - باور کنید در یکی از شهرستانها که درس میگفتم چنین دوستانی پیدا کردم- در آخر ترم در مدت مشخصی نقشه ای نسبتا کامل با نرم افزار میکشید ...و چه لذتی داشت آموزاندن....
یا چه کیفی می کردم روزی که حفاظ ها را از نمای واحد 101 ستاره باز کردیم و احساس کردم دارای حسی شدم که تا مدتها دنبالم میکرد "مرض طراحی".دقیقا سه روز بعد از ازدواج شبانه به پاساژ تازه ساز شهر میرفتم تا از زمان مجاز کار 11شب تا 8 صبح نهایت استفاده را بکنم.انچه مرا به سوی بوتیک های ستاره میکشاند و صبح و ظهر در زیر آفتاب در چمران و قصردشت دنبال ساختمانهایی که با هر گوشه اش دوست شده بودم همین مرض بود.احتیاج هم بود اما بگذار اعتراف کنم که اعظم آن بیماری بود.
چقدر مغرور شدم روزی که اتفاقی و فقط اتفاقی سه کارفرما به من زنگ زدند برای طراحی سقف و نورپردازی ساختمانهایشان و برای اولین بار به سومی گفتم که یکی دو هفته بعد بیاید یا شخص دیگری معرفی کنم و نپذیرفت و گفت صبر میکنم و ....
واقعا خیلی احمقانه احساس غروری به من دست داد که شاید من با نور و نورپردازی زاده شده ام و به قول صمد آقا هیچ کی نمیتونه مثل مو.....
فقط یکی از اسباب وسوسه ملعون "مهاجرت" این بود که بعد از دو سال اقامت و کار و تحصیل دریافتم که آنچه در وطن به عنوان تدریس میگفتم و سایرین نیز همان سیاق میرفتند -به سرعتی کم و بیش- به درد دل بیشتر میماند تا شرح علم و بسط معرفت.و آنچه برایم کاری لذت بخش بود در مقابل ساده ترین فرصتهای کاری دنیای بیرون از وطنم بازی بچه گانه ایست.
ای کاش در دنیای کوچک خویش میماندم که اینک نه تاب ماندن هست نه عزم رفتن.
تعهد مالی و اخلاقی بازگشت را در سال اول امضا کردم و پرونده مهاجرت را در سال دوم.
سال سوم هنوز دست گلی به آب نرساندم تا سفری به شیراز دوردست بروم شاید از نفس حضرت حافظ راهی بیابم.
راستی سعی مکنم که واقعا بنویسم و این همه خوانندگان ملیونی این قلم شیوا را منتظر نگذارم.
نظرات ()معلم خوب هنر و حرفه و فن
دوران راهنمایی
مدرسه روی کوه
نوبت اول
کارگاه حرفه و فن
و معلمی که بعدها فهمیدم واقعا کیست؟
صدایش آشناست شما هم گوش کنید.
کلاس آجری اول چهار گوشه حیاط مدرسه کوه چشمه چنار....

نظرات ()اصلا حوصله نوشتن نداشتم.دل و دماغی هم نیست.....هرچند امیدم هست و همین امید است که دست را بر کیبورد میچرخاند....
بگذاریم و بگذریم....
یادم به تابستان 19-20 سال پیش رفت روزی که
تابستون بود.ظهر گرما فوتبال میزدیم.
پیر مرد همسایه: اه.....خفه بمیرید ....برید خونه هاتون....
قول میدادیم......ادامه.....توپ از روی سنگ دروازه رد میشد.
فریاد ...از همه طرف ...
هیچی....گل...گل...
داور داریم....دوار داریم...داور کیه؟
کی؟...داور داریم....
صدای در آهنی همسایه
بدو...فرار کن....
دوچرخه...زنجیر در رفته...بی شرفا....[...م]به غیرتتون...
سنگای روی زمین کوچه....و توپ چاقو خورده علی صادقی.....
آه....
اینجا سپتامبر است و همیشه بارانی .
شهریورم را میخواهم که آفتابی بود.
نظرات ().....
نام شما علیرضا است.
فصل پنجم اپیزود اول سکانس اول
لوکیشن،شیراز خانه ای روی تپه-زمستان 1376 :
به اتفاق دوستی به خانه شما آمده ام.سلام میکنیم.شما شناخته شده ترین و هنرمندترین دانشجوی یک دانشکده معماری هستید.یک نمای سیاه و سفید در دست داریم.از شما میخواهیم به ما یاد بدهید که با مداد رنگی چگونه کارکنیم.
شما حوصله به خرج می دهید و نمای سایه و سفید ما را خوشرنگ و سایه دار میکنید.....
.....
فصل پنجم اپیزود هشتم سکانس دهم
لوکیشن،اتوبوس در راه سفر یزد یا بم-زمستان 1377:
من از آخر اتوبوس به جاده شب و پنجره کنار دست شما نگاه میکنم.به فکر عمیقی فرو رفته اید.....به نظر صمیمی اما جدی میرسید....
....
فصل ششم اپیزود آخر سکانس دوازدهم
لوکیشن،سالن بزرگ سبز رنگ:
شما از پایان نامه خود با درجه عالی دفاع کرده اید.و با دسته های گل کنار اساتید و دوستانتان عکس میگیرید.میتوان شما را موفق ترین باسواد ترین و معمارترین فارغ التحصیل دانشکده تان نامید......
فصل هفتم اپیزود یازدهم سکانس بیست و سوم
لوکیشن:شیراز،شهر جدید صدرا،پروژه خلیج فارس
شما از مطرح ترین معماران شیراز و مدیر دفتر معماری یکی از بزرگترین پروژه های ساختمانی ایران هستید.
حتی اساتید شما به موقعیت کاری و حرفه ای شما نیستند.
مقالات و نوشته های شما در نشریات مختلف چاپ میشود و با توجه به جوانی و استعداد وهوش شما نوید ظهور یک معمار ماندگار را به جامعه مهندسی شیراز و ایران میدهد.
در عین حال بسیار سرزنده و با نشاط هستید.دوستان بسیار دارید.
تمام زندگی شما حتی با سختگیرانه ترین استانداردها میتواند مورد حسادت واقع شود....
فصل هشتم اپیزود آخر سکانس آخر
لوکیشن،جاده سپیدان-شیراز،ساعت یازده و نیم یک روز پنجشنبه
از کلاس درس و از بین دانشجویان خود در به سمت شهر میروید.
جاده ،تریلی ، صدای ایست،ضربه ها،ضربه ها،....در سه ثانیه همه چیز در روشنایی فید میشود.سپیدی به تصویر لوکیشن برمیگردد.شما صحنه را ترک کرده اید.
انگار که .....
فصل نهم اپیزود دهم سکانس دوازدهم:
لوکیشن:شیراز،.....
شهر در سکوتی عمیق هنوز به انتظار یک معمار با صفای با سواد که تو بودی(به قول دوستی دیگر)نشسته است.
اونوقت وقتی توی فیس بوک مینویسم دنیای لعنتی لعنتی لعنتی
می پرسند که چر؟
من از اینکه دنیا را لعنتی خواندم عذر میخواهم.این دنیا به لعنت هم نمی ارزد.
نظرات ()هر چی خواستم این رو هم پاک کنم نشد.

نظرات ()
به اینکه شاگرد مرحوم استاد سید هادی میرمیران بودم افتخار میکنم.فکر میکنم این احساس تمام همکلاسهای من و حاضران در این عکس هم باشد.
خدا ایشان را و آقای ذنوبی مهربان (پدر دانشکده معماری) را رحمت کند و به دوستان دیگر این عکس سال آخر تحصیل(فکر میکنم 82) طول عمر و موفقیت عطا کند.ان شاالله.
سید هادی میرمیران در سال 1324 در قزوین به دنیا آمد ودر سال 47 توانست مدرک کارشناسی خود را با رتبه بالا ا از دانشگاه هنرهای زیبای تهران دریافت کند.
وی از سال 47 و پس از پایان تحصیل، فعالیت حرفهیی خود را آغاز کرد و با تاسیس شرکت ملی ذوب آهن ایران - اصفهان، 10 سال مسؤول کارگاه معماری و آتلیهی طراحی معماری و شهرسازی این شرکت را برعهده داشت.
فعالیت حرفه ای هادی میرمیران را می توان به سه دوره تقسیم کرد:
سال 47 تا 58 ،فعالیت به عنوان معمار ارشد، در شرکت ملی استیل ایران وبخش معماری شهری .
سال 59 تا 67، حضور به عنوان معمار ارشد برای طراحی ساختمان «شرکت خانه سازی ایران» و مسوول طراحی دفتر مرکزی توسعه شهری اصفهان.
سال 67 تا 85 فعالیت به عنوان مدیر عامل شرکت مشاوره «نقش جهان پارس» و انجام پروژه های مختلف معماری.
میرمیران پس از سال 57 نیز به همکاری خود با بخش دولتی ادامه داد به طوری که در دوره پس از انقلاب وزیر مسکن و شهرسازی وقت از وی کمک گرفت و تهیه طرح جامع منطقه و شهر اصفهان وطراحی شهر جدید بهارستان را به او سپرد.
وی جزو نخستین افرادی بود که برای «میدان کهنه»، محل زندگی کلمیان اصفهان و حوالی مسجد جامع این شهر طرحی جدید ارایه داد . به اعتقاد بسیاری شهر اصفهان بسیاری از آثار مدرن معماری خود را مدیون این معمار برجسته است.
وی از زمان آغاز زندگی حرفه ای خود اقدامات مختلفی انجام داد. از اجرای فانتزیهای مختلف در دهه 40 گرفته تا طراحی ساختمان سفارت ایران در فرانکفورت. علاوه براین طراحی پروژه هایی همچون : اجرای طرح بزرگراه نواب، طرح توسعه شاهچراغ شیراز، بازسازی محوطه ارگ کریمخانی شیراز ،طراحی کتابخانه شورای شهر کانسای، موزه ملی آب ایران ، طراحی ساختمان کانون وکلای دادگستری مرکز، توسعه میدان بهارستان، طرح توسعه حرم حضرت معصومه وحضور به عنوان مشاور مادر شهر بم بخشی از اقدامات او بوده است. آنچه آثار میرمیران را از سایر آثار برجسته می کند، ویژگی تندیس گونهای است که نمونه شاخص آن در پروژه بانک توسعه صادارت ایران تجلی پیدا می کند.
میرمیران علاوه بر کارهای اجرایی، در میان جامعه علمی کشور نیز حضور داشت و در طول دوره زندگی در دانشگاههای علم و صنعت، هنر معماری تهران، همدان و شیراز تدریس می کرد و دارای تالیف و ترجمه هایی در زمینه معماری بوده است.
کسب 27 جایزهی معماری، تقدیر، لوح، نشان و مدال و تالیف حدود 10 مقاله در زمینههای مختلف معماری و نیز دهها سخنرانی در دانشگاهها و مجامع مهم و معتبر دنیا، باعث شد تا این فارغالتحصیل ممتاز دانشگاه تهران در زمره برترینهای معماران ایران قرار بگیرد.
تا کنون مراسم مختلفی برای تقدیر وبزرگداشت از این معمار برجسته برگزار شد که در بسیاری مواقع خود وی به دلیل بیماری نتوانست در بسیاری از آنها حضور پیدا کند.
علاوه بر این سال 84 در آخرین روزهای دولت سید محمد خاتمی، از طرف رییس جمهور، نشان دولتی “درجه یک فرهنگ و هنر” به میرمیران اعطا شد.
این معمار برجسته که به دلیل تعداد فراوان طراحی های خود با معمار برجسته فرانسوی مارسل دوشان مقایسه می شود،در سال 73 توانست رتبه نخست مسابقهی طراحی فرهنگستانهای جمهوری اسلامی ایران را به خود اختصاص دهد، اما متاسفانه این اثر برجسته معماری هیچگاه به مرحله اجرا در نیامد. علاوه براین وی در سال 82 نیز با طراحی ساختمان کانون وکلای ایران باز هم به رتبه نخست دست یافت وبه عنوان معمار برگزیده سال معرفی شد.

نظرات ()خیلی حرفا برای گفتن دارم.ازتجربه جدید... در یه محیط کمتر آشنای غیر ایرانی.تسلیم شدن به شرایط و بالاخره جور کردن یه ماشین بعد از یک سال سر و کله با اتوبوس و KTM .حس دلتنگی و خالی شدن بعد از رفتن خانواده.درس و مشق این بار تحت فشار وقت خیلی کم و...که همش بمونه برای این هفته.
اما یه فیلم ببینید از یه بارون استوایی از نمای ماینز جنوبی...خدا رو شکر شنیدم ایرانم بارون اومده.با این وضع اگر ایران هستید اردیبهشت رویایی شیراز رو از دست ندید.
نظرات ()It seems to be an important day
نظرات ()عزیزم دیدی که بازهم تنها شدیم؟
امشب وقت تمرین لحظه آخر دیدم که کودک درونم ٨ ساله است.
و چقدر به شوری اشک عادت دارم.
اشکهای سلام و اشک های خداحافظی.
نظرات ()